دلم بهانه ای خونه گرفته بود آخه به قول بچه ها مامان خون ام افت کرده بود .
سریع ساکام رو بستم دوییدم به طرف ترمینال بعد از افطار بود با هر بدبختی که بود بلیط رو گرفتم
آخه می خواستم که نماز عید رو مثل سالهای پیش با خانواده و کنار رفقام تو مسجد محل با امامت حاج آقا صادقی بخونم ![]()
شب پر مخاطره ای بود بارون به شدت شروع به باریدن می کرد همه در راهرو ها حلقه زده بودندو به چرت پرت گویی ثانیه ها سپری می شد![]()
بالاخره صدای دو رگه ایی از ته سالن با آن لهجه یزدی بلند شد که مسافرهای یزد- شیراز سوار شند![]()
همچنان که راهرو تنگ و باریک و پر از دمه که از خیل جمعیت نفس کشیدنرو سختو سخت تر می کرد به طرف جایگاه 7 رفتم نمی دونم چرا حال بدی داشتم بر خلاف دفعه های قبل
پله های سوپر دولوکس رو یکی پس از دیگری طی کرده تا به صندلیم رسیدم، بوفه ، کف ، کنار راننده ، بالای بوفه پر از جمعیت ، گویا راننده چند برابر ظرفیت چپونده بود
شمارش معکوس شروع شد نیمه های شب بود در حالی که صدای دل خراش و نا بهنجار یک اجنبی به گوش می رسید انگار خواب رو از چشمام دوزدیده بود ،آرام و قرار نداشتم ،شدت بارون دراستان فارس به نهایتش رسیده بود![]()
دو زانومو بغل کردم از شدت سرما و آروم سرم گذاشتمو رفتم... ناگهان با یک حال دلپیچ روحی، صدای جیق و داد ،معلق بودن صندلیها و آدم ها، چنان به صندلی جلوییم خوردم که دماغم مثل یک گوجه پهن و کبودشد طحال ، دست راستم ضربه دید و سرو کله ام خونی ![]()
بله آقای راننده به قول امروزی هاچپ کرده بود به دلیل اینکه خوابش رفته بود این شد که سه نفر جان خود را از دست دادن تا امداد اومدجونمون بالا اومد خلاصه اون شب کذایی به اندازه هزار شب گذشت
یا علی
+ نوشته شده در یکشنبه 22 مهر1386ساعت 13:21  توسط مجتبی
|

