تبليغاتX
آی سودا
 

 
 

دلم گرفته... داغون داغونام...اعصبانی هم از خودم هم از روزگار...شاکی از دور وریام...

 تو فکراین که وقتی بچه بودم دوست داشتم  که زود بزرگ شم

حالا که بزرگ شدم تو کف بچه گیام....

 آخدا این چه حکمتیه ....
اون وقت ها ازبچه گیام خسته می شدم

می خواستم زود بزرگ شم ، مرد شم ...
ولی حالا ؟؟؟؟

میدونی این جریان مثل چی ؟

مثل این هست که آدم سلامتی خودشو از دست بده تا پول به دست بیاره
و بعد پولشو از دست بده تا دوباره سلامتی خودشو پیدا کنه....

عجب زمانه بی وفایی ؟؟؟

حتما یادت هست روزی که در اثر تصادف یک نفر مرده بود و به مدت پنج ساعت جسد پر از خون که پهنای خیابون رو برداشته بود موند تا صاحبش پیدا بشه .... چون کارت شناسایی نداشت

یکی از آشناهامون که شش ماه هم از ازدواجشون بیشتر نگذشته بود و همسن هم بودیم در یک تصادف که بعد به صانحه مبدل شد سوخت به طوری هم شناسایش نا ممکن و هم  غسل و کفن کردنش

وای ؟؟؟

خدایا اینطور مردن ها رو نصیبمون نکن

خدایا راضی ام به رضایت

خدایا زندگی با سعادت  و مرگ با عزت رو ازت می خوام

هر چند که همیشه بندگی نفس ام رو کردم....

با این حال نمی دونم چرا همیشه مضطرب ازفرداوفرداها ...

و امروزرو...

یعنی به عبارتی نه در حال زندگی کردن و نه در آینده

بابا چه تضمنی در آینده است ،امروز روبه چسب

به قول آدم های با حال بزن بخور برقص وخدا رو شکر کن  ... فردا رو کی دیده

ولی نمی دونم که چرا عده جوری زندگی می کنند که انگار نمی ميرند و بعضی و به گونه ای می میرند که انگار هرگز زندگی نکرده اند.

 

یا علي 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 آبان1386ساعت 17:47  توسط مجتبی  | 
 

 

همواره از خود و خدای خویش پرسیده ام : نگاه چیست و حقیقت کدامست ؟راستی از کجا ریشه می گیرد . هستی ساز خود از کدامین نغمه ی شورانگیز می گیرد ؟و من در کشاکش این چگونگی زیستن ، زنده ام یا مرده .که اگر حقیقت بودن و هستم بر من آشکار می شد ، ذره ای به نیکی خویش آشکار می شدم و به درک زندگانی ام می پرداختم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آبان1386ساعت 11:9  توسط مجتبی  |