نشسته بود .غرقققققققققققققق در نوشته ها و خاطرات ...
آهی سردی کشیدو گفت: ای روزگار ! چه روزهایی داشتیم ، چه سفری بود ...
هنوزیادش نیست که این سفر از کجا در کارنامه اش ثبت شد ... ؟
به خودش میگه ... شاید توسل شب قدرسال گذشته ... یاهمان وقتی که حسابی به خدا نزدیک ... شاید هم دعای پدرومادر ...
بی خبر از این که او اهل این سفر بودو هیچ کس نمی تونست ...
انگار یکی از ته دل دایم صداش می کرد ...
خدا کنه قبل از حرکت مدیون کسی ...؟
پس حلالیت طلبید ...
قدم های اول هنوزدر ذهنش باقیست ... مثل اینکه این قدم ها همیشه خاطره انگیزند ...
چه حالی داشت اولین قدمها ... ؟
گوشش پربود ازحرف ها و سفارش های خانواده ...
شام آخر در منزل وقتی که همه دورهم ... اصلا نمی تونه فراموش کنه ...
وقتی که در سالن انتظار برای آخرین مرتبه ازهمه خداحافظی کرد دقیقا یادشه که کی زودتر از همه به گریه افتاد ... ؟
اما فرودگاه جده روبه این زودی ها نمی تونه فراموش کنه ... ؟
چون یک جا اینهمه مسلمان با ملیت و نژادهای مختلف ...
وای ...
انگار حواسش !؟!
.
.
.
السلام علیک یا ...
فضای مدینه عجب فضاییه ...
انگار هر چی رو تا حالا شنیده یک جا می تونه ببینه ...
خضرای مسجد النبی ،قبرستان بقیع ، مساجد سبعه و ...
یاد امام زمان (عج) چقدر ... ؟
بالاخره لباس احرامیشو پوشید و...
و با کوتا کردن موهاش حج رو ...
حالا که فکر میکنه ازلحظه ورود به هتل گرفته... تا دیدن مسجد الحرام واولین نگاه به کعبه ، طواف ، نماز پشت مقام ابراهیم ، سعی ، تقصیر و طواف نساء همه و همه ...
راستی که خوب گفته اند : «حاجی شدن چه آسان انسان شدن چه مشکل »
احساس میکنه پا به قلب تاریخ گذاشته ...
بیش ازهزارسال به عقب ...
از یک طرف دل کندن از مکه و خانه خدا و از طرف دیگه شوق دیدار خانواده و ... در چشماش موج میزنه
.
.
.
ولی حرف هاش هنوز نا تمومه ...
تا به خود اومد دید وقت نداره ...
باز هم همان حکایت همیشگی ...
پیش از آنکه که با خبر بشه ...
لحظه عزیمتش فرار رسید ...
آی ...
ای دریغ در حسرت همیشگی ...
ناگهان ...
چقدرزود دیرشد ...
بالاخره ...
وداع آخر
.
.
.
حالا که نشسته ...
با خودش خلوت میکنه ...
واقعا نمی دونه چقدر ...
بوی ...
مکه ...
مدینه
.
.
.
چقدر
به خدا
نزدیک شده ؟
+ نوشته شده در یکشنبه 11 آذر1386ساعت 8:39  توسط مجتبی
|

