مدتیه حسابی اوضاع احوالم به هم ریخته و اصلا حوصله اینجا نوشتن رو ندارم. تو این فکر بودم که کرکره را بکشم پایین و بگم خداحافظ ولی ... یکدفعه یک معضل اونم از نوع اجتماع ایش برام مسئله شد خوب سرتونو در نیارم اگه یادتون باشه تو پست قبلی هم بهش اشاره کرده بودم اونم نبود تعداد کافی مستراح درشهر ...
کمبود مستراح های عمومی در عدم پیشرفت یک مملکت تاثیر به سزایی داره ؟
تصور کنید از رئیس جمهور مملکت گرفته تا وزرا و سفرا و کارمند و کارگر و استاد دانشگاه و دانشجو و همه و همه روزی یک بار فقط روزی یک بار نتونند برای دقایقی در این مکان امن با خودشون خلوت بکنند چه اتفاقی می افته، نه فکرشون خوب کار می کنه نه فعالیت شون بازدهی مناسبی داره و نه می تونند به هیچ چیز دیگه ای به جز مستراح فکر کنند. تصور من اینه که کمبود مستراح عمومی در فرارمغزها بی تاثیرنیست!
ای کاش مسئولین محترم مملکت به جای این سفیر هوا کردن کمی هم به فکر این معضل اجتماعی می افتادند که مردم با آسودگی خیال سفیر به زمین بفرستند. شاید که همین دغدغه موجب ساده کردن ساخت انرژی هسته ای باشه ...
از مسئولین ذی ربط تقاضا دارم در این امر خطیر دقت بیشتری رو به عمل بیارند چرا که با آه و ناله ی میلیونها انسان بی پناه طرف هستن. نگذارید مردم از آخرین ترکش استفاده بکنند و نفرینتون بکنند که امیدوارم مسئولین این امر وسط خیابان ... یقه شون را بگیرند آن هم از نوع کتبیش و به هر مدرسه و بانک و مسجدو درمانگاهی رو بیارند پشت در بسته بمونند. تقاضای من از مسئولین اینه که تعداد قابل توجهی مستراح عمومی بسازند البته آفتابه فراموش نشه چون مردم عادت ندارند شلنگ شیر دستشویی را سرجاش بزارند و معمولا سرش توی کُر مستراح آویزان می کنند .
از بلاگرهای محترم هم درخواست می کنم دراین باره بنویسند و اگر خاطره ای هم دارند چاشنی نوشتشون کنند تا ما هم بخندیم
« ناتمام ،عطر سیب ،مهراوه من ، دست نوشته های رهرو، مرفه با درد ... »
حالا بعضی از دوستان ممکنه حیرت زده پست ماها رو بخونند و بلند بلند بخندند که آخه اینم شد مشکل؟!؟؟!
دلم می خواست از مستراح های قدیمی بنویسم دیدم گلاب به روتون می شه ...
خیلی چیزها دارم که بگم اما تا همینجا هم حرفمون به درازا کشید .
در آخر از تمامی وسایل ارتباط جمعی تقاضا می کنم به کمک ما بلاگر های بینوا بشتابند
تلویزیون ها رادیوها نشریات درون مرزی وبرون مرزی هم اینک به یاری سبزتان نیازمندیم
+ نوشته شده در جمعه 3 اسفند1386ساعت 23:2  توسط مجتبی
|

