تبليغاتX
آی سودا
 

 
 

سلام                

ببخشید دیر شد

اصلا انگیزه تو وب نوشتن رو نداشتم .

خیلی داغون ام ... عصبانی از بزرگان و مسولین

این چند روزه گوشم پرشد از حرفهای مردم ....

از اون طرف نوش دارو بعد از مرگ سهراب منظورم اعلام عزای عمومی و بیانیه است ... که همواره خشم همه را برآشفت ....

حالا که شواری امنیت هم یه حدسهای زده واقعا نمی دونم یا خیلی گوش دراز تشریف دارن یا ...

 البته  نمی فهمم چرا  صورت مسئله رو می خوان به هر نحوی که شد پاک کنند با برق ،کپسول گاز ،و حالا هم ادوات جنگی ....

یعنی می فهمم ولی نمی خوام باور

کنم ....و حال دشمنان به ظاهر دوست مان تو آب گل آلود می خوان ماهی بگیرند .... و کانون و کانونیها مدافه دار میشند ...

 نمی دونم دارم دیونه میشم ، یعنی پایمال شدن خون عزیزان به چه قیمت .... تشریف فرمایی مقام معظم رهبری  و یا باور این فرضیه که گرگ میش کنار هم آب می خورن ... 

دارم ازحالا یه حدسهایی میزنم نتیجه برام کاملا معلومه.چی بگم خیلی خسته ام چشمام گرد گرد شده ، یه خواب همراه با آرامش می خوام ....

به هر صورت بمب گذاری اون شب یه تلنگوری بود برای بنده حقیر و یک فرصت دوباره... چرا بنده نه ... اون 1۱ نفر میتونستن کسانی دیگه باشن ... اصلا اون انفجار می تونست هر جای دیگه باشه ...چرا کانون فرهنگی رهپویان وصال ؟؟؟

مرگ چقدر نزدیکه و بند ه ای حقیر چقدر بی خبر ... فقط جلسات هفتگی بود که تا آخر هفته ضمانتم می کرد ... نمی دونم چطور باید به قربانگاه برگردم و با چه جوابی برای رفیق شهیدم ...

چند روز قبل از بمب گذاری رفیق شهیدم مسعود رضایی یه سر به محل کارم اومد آخه هم رشته بودیم، از برنامه های زندگیش گفت ازم خواست تا دعا کنم که مسئله

  کارش حل بشه ...

حالا میفهمم منظور از مسئله ی کار و زندگیش چی بود ،  خوب مرگ هم جزیی از زندگیه ، هنوز لحظه ی خداحافظیش یادمه ... نمی دونم اگه مرگ نبود اصلا به چه امیدی زنده بودم .

 

دلم می خواد بشینم یک دل سیر گریه کنم ولی گریه ام نمیگیره ... 

 

                       

+ نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1387ساعت 0:54  توسط مجتبی  | 
 

 

مسیح سلام

مسیح محبت سلام

     مسیح عشق سلام ...

مگه از عصرجمعه تا روز یکشنبه چقدر فاصله ای زمانی هست و چقدر متفاوت ...

  که آونا از عصر یکشنبه پاک میشن و تا انتظار دیگر گناهکار... و ما ...

   تا کی این سیر قهقرایی ادامه داره ... دیگه بس،بس ...

 

جون مادرت بیاو فتنه ها رو تمومش کن بابا  

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 8:53  توسط مجتبی  | 
 

«سلام سلام...

خوبين ايشالا؟

من اومدم...حالتون خوبه؟

اول از همه سال جدید رو تبریک میگم ایشاا... که همیشه برقرار رو پاینده باشید

مشهد بودم جا همتون سبز سبز بود ...اولین سالی بود که چشم تو چشم گمبد طلا کنار فلکه آب با اون همه ماهی قرمزمصنوعی سفره سفید هفت سین دلمو به اندازه چهار گوشه ای زری پهن پهن کرده که یکدفعه ... » 

 « ديشب با چندتا از رفقا رفتيم آرامگاه حافظ ...

جای همتون خالی...

خيلی حال و هوای اونجا رو دوست دارم...

همه تو حال خودشونن...

سکوت عجيبيه...

مثل اینکه تو حرم علی بن موسی الرضا هستی ...اما چيزی که ديشب خيلی عذابم می داد جوونايی بودن که معلوم بودنه بخاطر تربت حافظ اومده بودن نه به خاطر دلشون...وحشتناکه ! خدا کنه حافظيه ديگه تبديل به پاتوق معتادا نشه... چه جوری دلشون می ياد قداست اونجا رو بشکنن؟ ظاهرا جايی امن تر از اونجا پيدا نکردن... »

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 14:35  توسط مجتبی  |